حراج


جلوی در دانشگاه:

و اینها بودند آن کتابها!!:

و من ازین حراج بی قواره و اصول، ذهنم رفت سراغ بعضی از حراج هایی که ما آدم ها خیلی راحت انجام میدهیم،
حراج روحمان در ازای...


جلوی در دانشگاه:

و اینها بودند آن کتابها!!:

و من ازین حراج بی قواره و اصول، ذهنم رفت سراغ بعضی از حراج هایی که ما آدم ها خیلی راحت انجام میدهیم،
حراج روحمان در ازای...
امروز پنج شنبه است و وقتی به بهانه کار اینترنتی نشستم پای سیستم دستم کشید و آمدم اینجا.رفتم سراغ "مطالب دوستان".چند تایی شان را خواندم
بعضی نوشته ها برای دلم خوب بود.حالش را بهتر کرد...
هرچه دنبال یک وبلاگ گشتم که خیلی دوستش داشتم فقط یک تصویر پیدا کردم،همان هم بد نبود، خدا بده برکت!
میفهمم که نیازهای روح آدمی چقدر ناشناخته اند و این روح چه تودار است برای گفتنشان
همان که آنقدر بی توقع است که ممکن است با یک نشانه کوچک آرام گیرد و آن قدر پرتوقع که از یک تکان کوچک بهم بریزد.روح آدمی هم آدم عجیبیبست!
این که از دل بنویسد آدم توی وبلاگش هم کیف دارد.برای کسی که عموما این کار را نمیکند و نمیپسندد.
آخر گاهی نیاز دارد روحش که هم این دل نوشته های شخصی را بخواند و هم بنویسد
شاید دردی از کسی دوا نکند اما احتمالا از خودش چرا..
اینجا را هم دیگر کسی نمیخواند که نگران رسوایی دلم باشم،خوب است.
این هم یک اتفاق خوب توی این پنجشنبه...
رفیق،شما هم ناراحت نشو دیگر، مگر چندبار این حال ها پیش می آید برای آدم؟!؛)