رمضانانه(5)
میگویند:
هنوز چیزی از ماه میهمانی نگذشته،بیست و پنج روز برای حضور،زمان کمی نیست..
دیده اید وقتی بچه ها میخواهند بروند میهمانی،میدوند پیش مادرشان که"مادر جان لباس نو تنمان کن"..؟
حالا ماهم به نوعی بچه ایم،برای میهمانی هم لباس میخواهیم..
رفقا،می آیید با هم برویم مدینه؟در ِخانه ی یک مادر چشم انتظار،مادری که ازآن لباس های قشنگ دارد."از همان ها که داد به زیبنش برای روز مبادا،از همان ها که با دستهای خودش بافته بود"..
بگوییم "لباس تقوا"را،همان که بافته به دست خودت است را،با دستان خودت هم تنمان کن..
بگوییم شب های سخت و شیرینی را پیش رو داریم..
بگوییم میخواهیم برویم پیش بزرگترها،راضی میشوی آبرویمان برود؟..
.
.
.
راستی آقاجان،اجازه هست مادرتان،مادر ما هم باشد؟..
_ روز قلب بهتر از روزه زبان و روزه زبان بهتر از روزه شکم است.(حضرت امیر علیه السلام)
_ توجهٍ دعای روز پنجم "عبد ِ صالح ٍ قانت چه فاکتورهایی را داراست و من کدام یک را دارم؟" (واجعلنی من عبادک الصالحین القانتین)
_ ان شاالله پس از این مقدمه واره،مدل بحث تغییر خواهد کرد،اما همچنان ادامه دارد.
نگاه میکنم،کلاه از سر عقلم فرو میغلتد. میفهمم هنوز تا تو فاصله هاست.باید بروم، نه،باید بیایم،به سوی تو،ای"ستیغ" سخت دست یافتنی ام..