از حق نگذریم
- نوشتن سخت نیست،
اما چرا نمی نویسیم؟
نکند سخت است و اشتباه از فکر ماست؟ اشتباه از فکر ماست؟
نکند موضوع کم است؟ واقعا موضوع کم است؟
نکند نمی فهمیم و بنابراین سپس نمی نویسیم؟یعنی ما انقدر نمی فهمیم؟واقعا ما انقدر هم نمی فهمیم؟
نکند حالش را نداریم؟ حالش را نداریم؟!! یکی برسد بزند توی گوشمان حالش را نداریم بفهمیم توگوشی خورده ایم؟!
...و گزینه های دیگری روی میز است!
.
.
.
- این وبلاگی که میخواهم الان عرض کنم را، مدت هاست معمولا میخوانم.نه بخاطر اینکه مثلا وبلاگ یکی از دوستانمان است یا مثلا چون به وبلاگم سر میزند پس من هم پس!
به خاطر اینکه استوار است در نوشتن، لحظه شناس است، مخلص است و ولایی از آن باسوادهایش، تحلیل دارد علمش را هم...
( هیچ هم اشکال ندارد آدم تعریف کند از کارهای شایسته دیگران.تبلیغ هست که باشد. که تقدیر هم باید.
باید جنبه داشت و اگر جایی خوبی ای هست گفت. اشکالات و کاستی سر جای خود )
این یک پست از "اسکالپل" است که بعد از خنکای نسیم صحبت های "آقا"، مثل یک شربت آبلیمو به دلم چسبید!
همانطور که این صحبت ها، چسبید به دل دشمنان نافهمش و جزززززی صدا کرد.
که باز همین طور در حالت نافهمی شان، تعیین زمان میکنند برای حمله به ایران
.
.
.
برای من و امثال من که نوشتن سختمان است، دیدن چنین وبلاگی ذوق زدن هم دارد!
نگاه میکنم،کلاه از سر عقلم فرو میغلتد. میفهمم هنوز تا تو فاصله هاست.باید بروم، نه،باید بیایم،به سوی تو،ای"ستیغ" سخت دست یافتنی ام..